X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 31 خرداد‌ماه سال 1387
تصمیم کبری

 

بلاگفایی های محترم ! نمیدونم چرا واسه هیششششکدومتون نمیتونم کامنت بذارم  کسی نمیدونه من چه مرگمه ؟  یعنی منظورم کسی نمیدونه که چرا کامنتای من واسه بلاگفا ارسال نمیشه ؟ لطفا شدید کمکم کنین ! 

یعنی من یه روز رو بی ماجرا و بدون دست و پا چلفته گریهام به شب نرسونم ، به مرگ این گیگیلیه بی نوام اونروز از بزرگترین اعیاد مسلمین جهان خواهد شد .... به خداااااااا ! همین امروز عصر قرار شد با سارا ، یکی از بچه های کلاس زبان ، بریم یللی تللی ! قبل از رسیدن به خونه سارا اینا تقریبا وسط مسطای راه بود که متوجه شدم یکی از چرخهای ماشین پنچر شده .. شارژ موبایلمم تموم شده بود ! همونجوری که آروم میرفتم تا برسم خونه ، توی راه شونصد و هفتاد و پنج هزار و دویست و بیست و پنج میلیون و یکی نفر (یک میلیارد نفرش آقایون بودن ) برام بوق میزدن یا اشاره میکردن که پنچری ! چون آروم میرفتم فرصت شد از یکی از موتورسوارا بپرسم که این نزدیکیا پنچری هست یا نه ! اونم فکر کرد توی سالن کنفرانسه ، کف خیابون بهم آدرس پنچری میداد از اونورم ماشینا جیغ میزدن از ترافیکی که منو گیگیلی ساخته بودیم .. حالی میدادا ! نبض خیابون توی دستم بود مثل آقا پلیسا ! یههههنی اون عظمتو من کنترل میکردم ... دیدم پنچری ها  خیلی با من فاصله دارن و یا شایدم بسته باشن ، همونجا پارک کردم و از یه آقایی خواستم که زاپاسمو بذاره .. اون بدبخت سرشو برد توی صندوق ماشین زاپاسو بیاره بالا ، منم نمیدونم چرا دستمو گرفته بودم به در صندوق ! حالا دره خودش گیر کرده بود اون بالاها ، ولی منم گرفته بودمش و خوشحال که مواظبم برنگرده بخوره توی سر آقاهه ! ولی کم کم دستم خسته شد و تکیه دادم بهش ، یه نیم درجه ای اومد پایین تر و تا آقاهه سرشو با زاپاس آورد بالا ، پس کله اش بننننننننننننننگ خورد به در صندوق ! منم انقده جا خوردم که نمیدونم چطوری بود نگاهم اونوره خیابون بود ولی داخل صندوق ماشین جلوی چشمم بود ... از اینور کله پکیده اش ، از اونورم اندامه نحیفش رو که میدیدم شک کردم این بتونه پیچهای چرخو باز کنه ! خوشبختانه همون موقع یه پسری سررسید و اومد کمکش ! باور کنین پسره جیک ثانیه  زاپاسو بست و لاستیکه پنچرو گذاشت توی صندوق عقب ! بیا ! حالا هی بگین مردا به درد نمیخورن ، فلانن ، بهمانن ، حق زنها رو خوردن ! وقتی میگم بیخودی علیه مردا جبهه نگیرین واسه همیناست دیگه ...... ها ؟

نتیجه اخلاقی : من از فردا میرم پنچرگیری و تعویض زاپاس اینا یاد بگیرم ! چه بیخودن این مردا همش به زنها زور میگن و حقشونو میخورن ! والا ........

                                                      

گوش کنین

دو تا پرنده هستیم رو شاخه های غربت

نه اهل قصه گفتن نه خوندن و نه صحبت

ما بس که نپریدیم پریدن یادمون رفت

تو راه موندیم و دیگه رسیدن یادمون رفت

نه رفیقی نه سلامی

نه کسی با یه پیامی

رو درختی تنها توی دشت و صحرا بی پناهیم

سر توی بال هم اما باز محتاج یه نگاهیم

پاک و معصوم بی گناهیم

خالی از حرف پر آهیم


هر زمستون که میمیریم

تو بهار باز جون می گیریم

تنای سرد ما واسه دست آفتاب بیقراره

تا بهارو دیدن چاره ما تنها انتظاره

انتظاره انتظاره چاره تنها انتظاره

دو تا پرنده هستیم رو شاخه های غربت

نه اهل قصه گفتن نه خوندن و نه صحبت

ما بس که نپریدیم پریدن یادمون رفت

تو راه موندیم و دیگه رسیدن یادمون رفت

خواننده : لیلا فروهر


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 263158


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها