X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1387
پست مرگبار

این آقا کاوه فسقلی منو به یه بازی دعوت کرده ! بازیه خاطرات مرگبار ... والا یه آدمه شیطون و وروجکی مثل من که کلا سراسر زندگیش مرگباره حتی ممکنه لحظات مرگباری رو هم واسه دیگرون به وجود بیاره ! والا ! نشون به اون نشون که یه بار یه قاشقه پر فلفل سیاه عوض پودر لیمو عمانی به خورد سعید دادم  یا یه بار آرش ازم خواست چایشو براش شیرین کنم تا صورتشو کرد اونور تموم شیشه فلفل رو خالی کردم توی استکان چایشو به خوردش دادمو ....... ! فقط شانس آورد که از شدت سرفه نمرد ! یه بارم یادمه رفته بودیم اطراف شهر سعیدم دوچرخه اشو با خودش آورده بود هرچی میگفتم بذار منم سوار شم گوش نکرد منم عصبانی شدم همونجوری که سوار بود هلش دادم با دوچرخه اش قِل خورد ویییییییییییییژژژژژژژژژ افتاد توی رودخونه ... حالا بریم سراغ خاطره مرگبار که ببینیم قرار بوده چه بلایی سرم بیاد : 

 

۱- کلاس سوم دبستان بودم تازه دوچرخه سواری یاد گرفته بودمو هنوز دو روز نمیشد که بابا اون چرخهای کوچیکه دو طرف دوچرخه امو باز کرده بود ! حالا منه جوجه حس آرتیستیم گل کرد و تمرین میکردم بدون اینکه دستگیره های دوچرخه رو بگیرم حرکت کنم ! هی تمرین کردم و ۱۰ دفعه افتادم هی تمرین کردم و ۲۰ دفعه افتادم چه اصراری هم داشتم ! توی همون چند ساعت هفت هشت ده جای دست و پا و صورتمو چسب زده بودم بس زخمی زیلی شده بودم تا بالاخره موفق شدم ! از این سر حیاط تا اون سره حیاط رو با موفقیت طی کردم ولی همینکه نزدیکه باغچه ها رسیدم دسته دوچرخه پیچ خورد و منم نتونستم کنترلش کنم و افتادم توی باغچه ! صدای جیغم مامان اینا رو کشوند توی حیاط ، وقتی داشتن از توی درختها درم میاوردن یادمه بابام با انگشتش میزد رو سرم میگفت : بابا جون آخه تو چی تو کله اته هااااااااان ؟ 

 

۲- یادش به خیر توی شیراز که بودیم حیاطمون خیلی با صفا بود ، یادمه بابا چندتا تخت آهنی خریده بود گذاشته بود زیر سایه درختها ، صبح های تابستون صبحونه رو روی تخت میخوردیم هوا هم عالی بود اشتهامون وا میشد ! یه بار یادمه بابا میخواست اینور باغچه رو تعمیر کنه بعد تختها رو برداشته بود گذاشته بود پشت باغچه تا مزاحمش نباشه ! یعنی هر دو تا تخت رو گذاشته بود روی هم ! خلاصه یه گوشه با صفایی شده بود ! یه روز منو سعید رفتیم اون بالا تا نارنج بچینیم، تختی که رو بود زیاد توی تعادل نبود واسه همین سعید بهم گفت تو برو اون سر تخت ، دستتو بگیر به درخت تا تخت سر نخوره ! خودشم رفت اون سر دیگه تا دستش به نارنجا برسه و بچینه ! من شیطونیم گل کرد نهههههه ! یعنی خسته شدم !  درخت رو ول کردم یهو اون سری که سعید روش بود سنگینی کرد و تخت سر خورد و هر دومون قِل خوردیم همراه با تخت افتادیم توی باغچه ! دیگه از صدایی که پیچیده بود مامان حسابی ترسیده بود ! بابامم از قیافه اش معلوم بود که بدجوری دلش میخواست دوتاییمونو کتک بزنه ولی بیشتر خنده اش گرفته بود که عجب وروجکهایی هستیم  

 

نتیجه اخلاقی : باور کنین من خیلی دختر خوبی بودم هیشوخ مامی پاپی رو اذیت نکردم اصلا شیطونی توی ذاتم نبود فقط نمیدونم چرا وقتی هوشولو بودم و مامان منو میبرد حموم  ، تقریبا  ۶۷۶۷۶ جای بدنمو بیشتر موقع ها نمیذاشتم مامان لیف بزنه !


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 263255


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها