X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1387
واسه تفکر کجا رو انتخاب میکنین ؟

میگم چیزه ! یه سوال ! مممممممممم...... وقتی از یه چیزی ناراحتین و بغض گلوتونو گرفته و میخوایین گریه کنین ولی دوست ندارین کسی اشکهاتونو ببینه و حتی توی اتاق خودتون هم اون خلوتی که بهش احتیاج دارین وجود نداره و همینکه رفتین تو اتاقتون و خودتونو ولو کردین رو تخت تازه فکر کنین یه کاغذ به این گندگی زدین روی در اتاقتون که تا اطلاع ثانویه ورود مامانها ممنوع ولی هنوز پاتون نرسیده توی اتاق ، مامانتون اومده روی تختتون نشسته و موهاتونو از رو صورتتون میزنه اونور میپرسه چی شده دخترم ؟!!!! یا مثلا وقتی میخواین توی سکوت و آرامش فکر کنین و کسی مزاحمتون نباشه باز از اون کاغذا زدین رو در اتاقتون ، اما هنوز انقده فکر نکردین میبینین مامانتون روبروتون نشسته و میپرسه موضوع چیه ؟!!! غیر از اتاقتون به کجای دیگه فکر میکنین واسه گریه کردن و فکر کردن ؟ ... من که دستشویی رو می پسندم !  والا من گاهی شده که درسمم توی دستشویی خوندم ! اونم چییییییی ! جبر و هندسه ! کاغذ و قلم و کتابمو میبردم توی دستشویی مسئله ریاضی حل میکردم همیشه هم پشت در دستشویی بابا منتظر بود و با تهدید منو از اون تو میکشید بیرون ! یه بارم بابا یه خودکاری بهم نشون داد گفت : دخترم این مال تو نیست ؟ توی دستشویی مونده بود ... خلاصه که این دستشویی از نظر من بهترین مکان واسه گریه و درس خوندن و فکر کردن اونم از نوع ایکیوسانیه ! اصن این مکان میمون !! محلیه که من تصمیمات بزرگ زندگی و حتی نقشه های شوممو واسه سر به نیست کردن دشمنانم اون تو میکشم ! به جان خودم دو دهه دیگه از عمر مبارکم بگذره ، ارشمیدسی فیثاغورسی چیزی ازم درمیاد ! یعنی میشم !  

 

نتیجه اخلاقی : والا !


 
چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1387
قسم حضرت عباس رو باور کنیم یا ... ؟!!!!

بعضی مواقع از شدت تعجب ، ممکنه یه عالمه شیوید اونم به صورت خوشه ای روی فرق سر آدم سبز بشه ! دیدی بعضی خونواده ها رو که تا حرف میزنی زرتی میرن رو موج اقتصاد و هی مینالن که فقط یه آب باریکه ای دارن واسه اموراتشون و صورتشونو سیلی بارون نه اصلا با اتو سرخ نگه میدارن و سال به سال مسافرت نمیرن و ... اصلا فِک کن تو داری راجع به همون ذرهه گفتم توی دو پست قبل ، داری راجع به اون ذرهه حرف میزنی ییهو اون از شپشهای توی جیبش میگه ... داری در مورد پخت حلیم بادمجون با ماکروویو حرف میزنی ، اون میگه هفته به هفته بچه هامو نمیبرم گردش ! تا میای میگی ب ..... میگه بنزین ! میگی ف .... میگه فرم اقتصادی ! میگی ح ... میگه هوووو ! بعد میبینی دو تا دستاش از مچ تا آرنج پر از دستبند و النگوهای جورواجوره ، یه سینه ریز داره از اینورش تا اونورش !... یکی نیست بگه بابا جان ! دو تا دونه از اون زنگوله هایی که به خودت آویزون کردی رو بذار واسه تفریح هفتگیت و چمیدونم از این قرتی بازیا ! یه دونه از اون دستبندا رو بذار واسه سفر آخر سال ! ....... آها ! مامانم اینا مهمتره نه ؟  

 

نتیجه اخلاقی : زن ذلیل بدبخت !............. با تو نبودم که ! با شووَرت بودم


   1       2       3       4       5       6    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 264143


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها