X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1387
ویژه مامی

 

دیروز مامی اومد پیشم با بغض درد دلهاشو بهم گفت و یه عالمه هم اشک ریخت برام . دلم براش خیلی میسوزه . نمیدونید چطور هق هق میکرد .. البته آروما ! گریه مامانم خیلی آرومه .. من نمیتونستم توی صورتش نگاه کنم . طاقت ندارم میدونستم اگه بهش نگاه کنم خودمم گریه ام میگیره اونوخ مامی بیشتر ناراحت میشه .. از بچگی روی گریه مامی حساس بودم .. اونوختا که ۴ یا ۵ سالم بود ، اگه با مامی میرفتم توی مجالس عزاداریی چیزی ، اصلا نمیذاشتم مامی گریه کنه اونم به خاطر من خودشو کنترل میکرد ... عجیبه که اون حس بچگیم تا الان باهام مونده اصلا نمیتونم اشکاشو ببینم اصلا ! دیروز موقع درد دل کردنش خودمو با وبلاگ و کامنتا سرگرم کردم مثلا به یه بهونه ای نمیخواستم توی صورتش نگاه کنم ... بیچاره مامان ! از اون زنهایی نیست که سفره دلشو پیش خواهراش یا زن داداشاش وا کنه یا مثل بعضی ها پیش دوست و همسایه ... اتفاقا دیروزم همینو میگفت ! میگفت مرجان من فقط حرفامو به تو و شیوا میتونم بگم ... نمیخوام فکر ماندانا و سعید رو که مسئولیت زندگی رو دوششونه بهم بریزم .. میگفت خاله هات وقتی غم و غصه ای دارن میان به من میگن سبک میشن ولی من فقط تو و شیوا رو دارم ! آخه مامانم جزئیاته زندگیشو دوست نداره به این و اون بگه اون بالا هم بهش اشاره کردم ... منم به اندازه عقل خودم دلداریش دادم ! بدجوری دلم گرفته الان با بغض دارم می نویسم فقط دارم تایپ میکنم اشکم نمیذاره مانیتورو ببینم ...

حالا از دیروز تا حالا منتظر فرصتم با شیوا حرف بزنم تا راه حلی پیدا کنیم که مامی از غصه درآد ، اما هنوز فرصتی پیش نیومده ! فقط موندم وقتی میخوام واسه شیوا توضیح بدم از کجا شروع کنم ! اول از گریه مامی بگم ؟ از خوده مشکل شروع کنم ؟ اول از باعث و بانیه این مشکل بگم ؟ یا از وبلاگ خونیه دیروزم بگم ؟ ....... ممممممم میگما ! آسوده بخوابید شهر در امن و امان است منم در امن و امانم یعنی خیلی خوشحالم 

نتیجه اخلاقی : امروز ظهر ماشینم دست سعید بود ، منم یه نیم ساعتی جایی کار داشتم و مجبور شدم پیاده برم ! وقتی داشتم برمیگشتم خونه ، هنوز کلی راه مونده بود تا برسم ، توی مسیر نمیدونم از کجا پسر همسایه امون پیداش شد و حالا با موتورش هی رفت هی اومد هی رفت هی اومد ! چقدم ازش خوشم میاد ! با خودم گفتم اگه ایندفعه برگشت یقه اشو میگیرم مجبورش میکنم منو ببره تا سوپریه اونوره شهر خریدمو انجام بدمو بعدش یه سر برم بانک و بعدشم تا خونه برسونتم و داغ بنزینشو میذارم سر دلش بیشرف

                                                      

گوش کنین

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

خواننده : داریوش


 
پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1387
سوتیه قرن

 

خدا منو مرگ بده

امروز یه نیم ساعتی توی شرکت بیکار بودم از سر بیکاری اس ام اس بازی کردم ! یَک عالمه اس ام اس نخونده داشتم که بعد از خوندنشون همه اشو سِند کردم .. یکی از اس ام اس ها این بود (وااااای البته ببخشیدا که اینو می نویسم ! آخه سِند شدنش جریاناتی در پیش داشت ) : ترکه به دوست دخترش میگه میای خونه امون ؟ دختره میگه نه می ترسم ! ترکه میگه : ترس نداره همش نیم ساعت با هم صحبت میکنیم بعدش شلوارمونو میپوشیم میریم خونه امون !

حالا موقعی که میخواستم این اس ام اسو واسه چندتا از دوستام بفرستم ، موقع انتخاب یکی از اسماشون ، دستم اشتباهی رفته بود روی اسمی که نباید انتخاب میشد و البته بعد از ارسال متوجه شدم و اون اسمه اشتباه کسی نبود جز مدیر شرکتمون ............ وقتی متوجه شدم واسه یک دقیقه انگار همه حافظه ام پاک شد و اصلا نمیتونستم فکر کنم تازه بعد از یک دقیقه مثل فشنگ رفتم توی اتاق مدیر و توی دلم خدا خدا میکردم مدیرمون توی اتاقش باشه و یه جوری بتونم موبایلشو کش برم ! خوشبختانه وقتی رفتم توی اتاقش ، با تلفن صحبت میکرد و گوشیش هم گذاشته بود روی کارتابل ! مثل گاو رفتم تو ، اس ام اسو پاک کردمو باز مثل گاو سرمو انداختم پایین که بیام بیرون ، ییهو آقای مدیر صدام زد که کاری داشتین ؟ گفتم : بله ولی یادم رفت چی میخواستم بگم ! مدیرمون :  ..................... من :

نتیجه اخلاقی : ینی اگه مدیرمون اس ام اسو میخوند چه اتفاقی می افتاد ؟

کسانی که از اینجا کوپن برنج و روغن گرفتن یه بار دیگه هم سر بزنن

برای بار سوم بهتون اخطار میکنم برین اینجا و بهم رای بدین

                                                      

گوش کنین

حالا تو قصر یخی بی تو من منتظرم
توی بهت لحظه ها از تو من بی خبرم
خورشید روشنیا دیگه نوری نداره
نمی تابه آخه اون بی تو که جونی نداره

ببین خورشید خانوم تو غم خوابیده
دل تو و منو از هم بریده
هنوزم یاد تو چراغ خونست
نباشی زندگی بی تو بهونست

بیا تا قصر یخی چیکه چیکه آب بشه
دیوار فاصله ها بینمون خراب بشه
بیا تا قصر یخی با تب دستهای ما
خورشیدو بیدار کنه واسه فردای ما

اگه روزی روزگاری واسه من نورو بیاری
دست پاکتو دوباره توی دست من بذاری
واسمون میشه سکوته قصه تلخ جدایی
دوباره قصر سیاهی میشه قصر روشنایی

ببین خورشید خانوم تو غم خوابیده
دل تو و منو از هم بریده
هنوزم یاد تو چراغ خونست
نباشی زندگی بی تو بهونست

بیا تا قصر یخی چیکه چیکه آب بشه
دیوار فاصله ها بینمون خراب بشه
بیا تا قصر یخی با تب دستهای ما
خورشیدو بیدار کنه میون فردای ما

خواننده : سیاوش شمس


   1       2       3       4    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 264132


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها