X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389
یلداتون مبارک

اون دسته چک منو یادتون هست ؟ که هر 50 برگش سفید امضاء بود ، همونجوری پلمپ ، هلو برو تو گلو گمش کرده بودم ؟ آخرشم پیدا نشد ، رفتم بانک یه صبح تا ظهر معطل شدم نامه کتبی دادم خدا تا جا رو امضا کردم کلی فتوکپی و کارت ملی و شناسنومه تحویل دادم تا بالاخره فهمیدن من صاحب حسابم و حسابمو مسدود کردن اون نامهه هم واسه انتقال مانده حسابم به یه حساب جاری جدید بود ، حالا که رسیدیم به افتتاح ، برام قر و قمیش میان که نخیر ! بدون ضامن و معرف حساب باز نمیکنیم تازه با مبلغ قابل ملاحظه ای دسته چک صادر میکنیم ! میگم بابا ! من همونما ! که قبلا ضامن آوردم معرف آوردم ، بعدشم سه برابر حساب قبلیمو هم الان میدم واسه افتتاح ! دیگه چه مرگتونه ! میگن نه آقا جان ! ممکنه سو استفاده بشه ، اصلا باید صاحب حساب خوش حساب باشه ! گفتم خب من مشتریتون بودم کلی با حسابم کار کردم گردش حسابمو که بررسی کنین فقط رو گردش حسابم حتی همین الان جا داره جیرینگی یه وام قلمبه بهم بدین مرده شور کله کچلتونو ببرن که همه اشونم کچل بودن بی تربیتا ! حالا از بدشانسی از بد روزگار رو بی حواسی دسته چک مفقود شد ! که اونم به احتمال زیاد یه جایی توی خونه امون گم و گور شده وگرنه دست هر بی وجدانی بود از 3 سال پیش تا حالا همه 50 برگشو آورده بود خدمتتون چون امضا داشتن ! بعد اونهمه چونه زدن و معطلی ، رئیس بانک با پرروئیه تمام میگه 6 برابر مانده حسابتو واسه افتتاح بذار تا حساب باز کنیم برات ! تازه دوزاریم افتاد که ای بابا آخر ماه هستو طبق معمول هرچی پول بیشتری توی حساب شعبه باشه بهتره ، اصل دعوا هم سر لحاف ملا نصرالدینه ! چقدر خنگ بودم من ! زودتر یادم اومده بود اونهمه معطل نمیشدم ! منم گفتم دیگه با شعبه اتون کار نمیکنم ! با مشتری قدیمیه خوش حسابتون بد تا کردین ! 8 برابر اون حساب قبلی رو هم همین الان میبرم شعبه بغلیه تا چشتون درآد ! چی فکر کردین ! یه مشتریه خانوم مجرد خوش هیکل و خوش بر و روئه خوش تیپ حسابدار کم چیزی نیس که هی براش افه میایین ! اصلا اون حساب قدیمی رو میدونین مال کی بوده ؟ مال یه خانوم حسابدار بوده که باهاش میرفته شرکت و میومده خونه ((=  پس زدن همانا و قاپیدن من مشتری همان ! خاک بر سرشون دیدن مرغ از قفس میپره با همون مبلغ حساب قبلیه راضی شدن ! ((= قبلن میگفتن هرچی کچله مخ نداره ، الان به عینه برام ثابت شد


یه دوستی به مناسبت شب یلدا کار جالبی رو توی وبلاگش انجام داده ، بد نیست شما هم ببینین ! رو کار جالب کلیک کن دیگه ایشششششش ((=


نتیجه اخلاقی : مامان واسه امشب آجیل شب یلدا درست کرده ! از وقتی نشست قاطی پاطیشون کنه دارم میخورم تا الان ، نمیدونم چرا کسی هم چیزی بهم نمیگه که بسه ! یواش یواش دارم به جو خونوادگیمون شک میکنم ! نکنه زهرآلود باشه اینا ؟


 
پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1389
کیسه سیب

اونشب مامان اومده میگه واسه شام نه نونی مونده نه همبری سوسیسی چیزی ، به بابا بگین شام از رستوران بیاره ! اتفاقا آرش اینا هم خونه امون بودن .. ساعت شش و نیم بود که اس ام اس دادیم بابا ، بسلامتی تا 10 منتظر موندیم بابا خرگوشه سیبها رو برسونه به نی نی خرگوشها .. مامان از اینور حرص میخورد ، تینا از اونور خوابش برده بود ، آرش اون وسط یه ریز با موبایل حرف میزد ، مانی یه گوشه داشت خمیازه میکشید و هر از گاهی دستشو میکوبید تخت سینه اش پشت خطی های آرش رو نفرین میکرد ((= عوضش منو پویا نهایت استفاده رو بردیم کلی خندیدیم .. پویا میگفت الان قصه ما شده مثل قصه کارتون کیسه سیب که خرگوشه میره واسه بچه هاش سیب بیاره یهو بارون میگیره .. منم میگفتم آره لابد تا الان آقا گرگه ، بابا بزرگ رو دیده گذاشته دنبالش همه سیبا ریخته رو زمین ، پویا گفت اونوخ موهای بابابزرگ بارون خورده سیخ سیخی شده ، بعدش منم گفتم بابا بزرگ داشته از دست گرگه در میرفته که یهو افتاده توی دره لباسش به یه شاخه گیر کرده حالا هی کش و قوس میاد کسی نیست نجاتش بده ((= هرر و کرر می خندیدیم که یهو مامان گفت خجالت بکشین بس میکنین یا پاشم با دمپایی از خونه بندازمتون بیرون ! بعد دیدیم در میزنن ، آرش در رو واکرد و مثل گشنه لب خیابونها داد زد آی پاشین که نذری آوردن ! اینم از خرس مهربون قصه امون که برا خرگوشها عسل میاره .. دیگه منو پویا داشتیم از خنده میمردیم .. عجب شب کُمدیی بود جون تو :دی


پ.ن : وقتی بچه بودیم میدیدیم مامانا حرفهای نامفهومی میزنن ، تا می پرسیدیم میگفتن بزرگ که شدی می فهمی .. حالا بزرگ شدیم هنوزم بعضی چیزا برامون نا مفهومه وقتی می پرسیم میگن حیا کن دختر تو کار بزرگترا فضولی نکن پیشته (: ازدواج که کردی می فهمی ! اونوخ مانی ازدواج کرده بازم بعضی چیزا براش نامفهومه تا میاد بپرسه بهش میگن وقتی مامان بزرگ شدی میفهمی ! لابد وقتی هم پیر شدیم بازم خیلی چیزا رو نمیفهمیم میگن وقتی مردی میفهمی :| نمیشه اون چیزایی که من الان نمیفهمم رو عجالتا با پارتی بازی و اینا بهم بگین که نرم به خاطرش زورکی ازدواج کنم و بمیرم ؟


نتیجه اخلاقی : من اگه الان تو آوان جوونی بمیرم ، اونوخ اون چیزایی رو که ازش سردرنیارم بهم نگین دلتون برام میسوزه ها ! دلتون میاد رو قبرم بنویسین جوانی که هیچ نمیدانست ؟


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 264132


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها