X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1389
قدم آخر

چند سال پیش آرزو داشتم که منم بتونم مثل خیلی ها برم سر کار و از لحاظ مالی مستقل باشم ! واسه همین رفتم درس خوندم تلاش کردم سری تو سرا درآوردم و بالاخره رفتم سر کار ! منم شدم کارمند ! به قول بعضی از اعضای فامیل ، شدم کارمند کوچولو (: بعد از مدتی دلم ماشین خواست ! دلم میخواست مثل خیلی ها با ماشین خودم برم شرکت و برگردم ! به خاطر همین ، مدتی جلوی خرجهای اضافیمو گرفتم کمتر با دوستام رفتم بیرون خوش گذرونی ، من که حتما باید ماهی یه دونه مانتو می خریدم فقط به سالی دو تا مانتو اکتفا کردم ، تاااااااااااا بالاخره منم صاحب ماشین شدم ، باورم نمیشد انگار خواب میدیدم ، ماشین خودم بود ! بعد از اون دلم میخواست منم مثل خیلی ها با دوستام تنهایی سفر کنم میخواستم اعتماد به نفسم بره بالا ، رو پای خودم وایسم خودم از پس خودم بر بیام ، خوش باشم خوش بگذرونم ! اولش سعی کردم از حساسیتهای مامان کم کنم که زیاد دلواپس نشه ، همینطورم شد توی این چند سال فقط خوششش بودم همه زندگیم شد سفر ، ته مونده بلیطهای اتوبوس و هواپیما رو که توی کشوی میزم میبینم دوباره قلقلکم میده خودمو واسه یه سفر دیگه یه تجربه دیگه آماده کنم ! ایندفعه دیگه دلم خواست از ایران برم ، مثل خیلی از جوونای ایرونی خودم واسه خودم زندگی کنم زندگی بسازم ، از همه لحاظ خودمو آماده کردم پول زبان انگلیسی تافل آیلتس مدرک های تحصیلی فن تجربه ، الان حسابی آماده ام ! وکیل دم دست ، اینور آب اونور آب ، بازم دارم به آرزوم میرسم ، اما با این تفاوت که اینبار دلم داره میلرزه همش یه قدم دیگه مونده ولی حسابی دلبسته خونواده ام هستم نمیتونم رهاشون کنم ! کی میدونه که فردا چه اتفاقی میافته ؟ بازم میتونم ببینمشون یا نه ! باورم نمیشه که دارم به آرزوم میرسم البته اگه دلمو راضی کنم ! اما باورمم نمیشه این من که روزی آرزوی زندگی توی کشورهای اروپایی رو داشتم و واسه خاطرش شب و روزم همش گریه دریغ و حسرت بود ، حالا چرا که تو یه قدمیش هستم دارم استخاره میکنم ؟! چم شده ؟ چرا این دل لعنتی عذابم میده ؟ چرا این دل لعنتی از این خاک کنده نمیشه ؟ مگه دلم پیشرفت نمیخواست ؟ زندگی مدرن نمیخواست ؟ ای خدا چرا واسه این یکی آرزو اینهمه دودل شدم ؟ بابا یکی بیاد بزنه تو سرم آدمم کنه ! خیلی ها توی غربت هستن که دلشون واسه خونواده اشون تنگ میشه مگه نه ؟ خیلی ها توی غربت هستن که دیگه موفق نشدن خونواده اشونو ببینن و هنوزم حسرتشو میخورن مگه نه ؟ خیلی ها توی غربت مردن مگه نه ؟ خب منم مثل اونای دیگه ! آره ؟ برم ؟  :(


نتیجه اخلاقی : کمکم کنین بهم مشاوره بدین بگین چیکار کنم سر دوراهی موندم :( خونواده ام یا دلتنگی ؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 264678


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها