X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 26 مهر‌ماه سال 1387
سِحر و جادو

چند روز پیش گذارم افتاد به محل کار آرش , کارش داشتم میخواستم واسه یه سری خرید از مغازه های دوستاش باهام بیاد تا از تخفیفات ویژه برخوردار بشم ... البته آرش میگفت اصولا دخترا که مشتری باشن , فروشنده های آقا بی برو برگرد بهشون تخفیف ویژه میدن اما به شرطی که خانومه مشتری محل بذاره و مثل تو بداخلاق نباشه ! منم گفتم خب تو جنس خودتو بیشتر میشناسی بداخلاقی هم حقتونه ... به آرش گفتم از بین دوستای مغازه دارت منو به مغازه اونی ببر که از همه خوش تیپ تر و خوش هیکل تره ! بی جنبه هم نباشه ! سبک و جلف هم نباشه اهل خندوندنه دخترا هم نباشه چش دریده هم نباشه که  تا بخوام چیزیو امتحان کنم هی از فرصت استفاده کنه و منو دید بزنه و پلکم نزنه ! توی انتخاب منم فضولی نکنه و زیاد هم حرف نزنه ! خوش اخلاق هم باشه ! ولی حتما خوشکل و خوش تیپ باشه ها گفته باشم !  آرش گفت : دیگه چی ؟ مدل موهاش , دندوناش , رنگ چشمش و پوستش برات مهم نیست ؟ گفتم چرا ! اما الان من خیلی عجله دارم و زود باید خریدامو انجام بدم و وقت نمیکنم مشخصات دیگه ای از فروشنده های ایده آلمو بهت بگم ! ........ یهو از حرص با جعبه مقوایی که توی دستش بود زد تو سرم ! نامرد ........ بالاخره رفتیم پیش یکی از دوستاش و ناگفته نماند که خوش تیپ هم بود و تقریبا از همون فروشنده هایی بود که من خوشم میاد ازشون .. یه شاگردم داشت که اگه آرش بهم نمیگفت اصلا به تیپ و قیافه اش نمیخورد افغانی باشه .. از وقتی پا گذاشتیم تو , دوست آرش متین بودا اما برعکس شاگردش چشم از من برنمیداشت هی آرش یواشکی میخندید یا اشاره میکرد که ببین حسابی مخشو زدی ... بعد یه لوسیون میخواستم که اون لحظه توی قفسه هاش نداشت و باید از طبقه بالا از انبار میاورد ! شاگردشو فرستاد بالا تا چندتا از جعبه های لوسیونو بندازه پایین ! حالا عوض لوسیون جعبه های آدکلن و شامپو انداخت پایین .. دیگه آرش که از خنده ولو شده بود .. دوستش داد میزد پسر نکنه جادو شدی ؟ یهو آرش گفت آره جادوگرشم اینجا وایساده و به من اشاره کرد ... تا دوستش روشو برگردوند که لوازم دیگه ای برام بیاره , یواشکی به آرش گفتم اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی با همین اسپری موبر که توی دستمه میپاشم رو سر و کله ات , دیگه خود دانی ...

نتیجه اخلاقی : البته خیلی دیر شده ها ! اما من نفهمیدم این سریال روز حسرت , کجاش حسرت بود ؟ بچه فریده که سالم بود ! مسعود که فریده رو نگه داشت ! مسعود که آخرش معلوم شد تا دو ماهه دیگه از فلجی درمیاد ! زندگی که به کام همه شیرین شد و به خوبی خوشی با هم زندگی کردند ( اشاره به آخرای داستان دوران کودکی که هَپی اِند بود) 


 
جمعه 19 مهر‌ماه سال 1387
قبرستون و ماجراهاش

دیروز پنج شنبه مامی ازم خواست ببرمش بهشت زهرا سر قبر ننه اش  ... گفت ننه امو خواب دیدم میخوام برم براش فاتحه بخونم .. یه جعبه شیرینی هم گرفت تا همونجا براش خیرات کنه .. حالا از اونورش بابای بازیگوشم ماشینمو ورداشته بود واسه خودش رفته بود یللی تللی چمیدونم شایدم دختر بازی .. آخه ماشینه بابامو هم سعید ورداشته بود چون ماشینه خودشو داده بود یکی از دوستاش .. خولاصه منو مامی موندیمو ننه اشو حوضمون ... خدا خواست آرش سررسید البت به اتفاق اهل و عیالش و اون پویا و تینای مارمولک .. خسته اتون نکنم ۷۶۸۷۹۸۹ نفری ریختیم توی ماشینه آرش به همراهه اون جعبه شیرینیه .. قرار بود تینا رو ببرن واکسن بزنن از قضا چشم این آرش خان میوفته به صدور کارت گروه خون بعد به خانوم خوشکله پرستاره ( آرش میگفت خوشکله ! واسه همین فهمیدیم کارت گروه خونیه بهونه اش بوده میخواسته پرستاره رو بیشتر دید بزنه ! اینو منو شیوا کاشف به عمل اومدیمو مچشو گرفتیم و کلی باج و حق السکوت ازش گرفتیم تا خفه خون بگیریم ) واسه همین همونجا هُل میشه ازشون میخواد برا تینا هم در بیارن .. کاراش که تموم شد تا اومدیم تو ماشین که راهیه قبرستون بشیم ، پویا یکی زد زیر گوش تینا و کلی کتک کاری سر اون کارت و آخرش خون و خون ریزی راه افتاد ، این شد که پویا رو هم بردن واسه صدور کارت گروه خون ! یعنی تا ما رسیدیم قبرستون ، ساعت ۷ بعد از ظهر شد ! آخه هوا دیگه داشت تاریک میشد و مامی منصرف شد منم میترسوندمشون که اگه بریم ممکنه مرده ها از تو گورشون در بیان و پاچه امونو بگیرن .. حالا هی مامی میگفت برگردیم تو رو خدا من قلبم مریضه (غشمولک) منو آرشم اصرار که نه میریم که هیجانش بیشتره و دلمون میخواد یه بارم شده پخش زنده خونه ارواحو ببینیم .. رسیدیم ولی قبر ننه ننه امو پیدا نمیکردیم هی مامی رو اذیت کردیم این یکی قبره اونم تو تاریکی تشخیص نمیداد و زرتی فاتحه میخوند ربع ساعت که گذشت تقریبا مامی واسه نصف اهالیه قبرستون فاتحه خونده بود ..حالا هی پویا بهم گیر داده بود پس چرا مرده ها از قبر نمیان بیرون منم میگفتم به محض رویت هاله ها و سایه های سفید خبرت میکنم .. جیغ ماندانا در اومده بود و منو آرشو نفرین میکرد که چرا داریم بچه ها رو می ترسونیم .. اما خب ! آخرش این شد که مامی ترجیح داد از این به بعد توی همین ساعات بریم قبرستون بهتره چون هم خلوت تر بود هم اینکه حسابی به اعمال شب جمعه اش رسیده بود .. اما من میگفتم مامی توی این ساعت باید مرد هم باهامون باشه ! شیوا گفت واسه چی ؟ یهو پویا برگشت گفت : واسه اینکه مردا زورشون میرسه به اونا بزنن ! تینا پرسید به کیا بزنن ؟ ییهو همه زدیم زیر خنده و ماندانا داشت واسه من خط و نشون میکشید که برسیم خونه حقتو میذارم کف دستت .......  

 

نتیجه اخلاقی ۱ : آخرش شیرینیه رو یادمون رفت توی بهشت زهرا خیرات کنیم و با خودمون برگردوندیم خونه ! یه خرافه ای هم هست که میگن اگه چیزی رو واسه خیر بردین بهشت زهرا دیگه نباید برگردونین که خوبیت نداره (این خرافاته ! که بیشتر قدیمیا میگن) .. سر این موضوع هم کلی مامی رو ترسوندیم میگفتیم حالا امشب بلا سرمون نازل میشه حالا که خیرش نکردیم پس خودمون بخوریم و مامی هم داشت از حرص منفجر میشد.. آخرش مامی طاقت نیاورد و جعبه شیرینی رو داد به یکی از هم محله ای ها که ببره مسجد واسه خیرات 

 

نتیجه اخلاقی ۲ : قول میدم توی هفته آینده به همتون سر بزنم ..


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 263902


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها