X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388
شام و سرما

یکی دو شب پیش دیوونگیمون زد بالا توی سرما واسه شام بریم بیرون ! به اتفاق مامانم اینا و بابی اینا و تینا اینا رفتیم کف سرما شام و شلغم بخوریم ! هنوز ماشینا پارک نشده بودن که بابک و تینا و پویا و منو شیوا که البته ما دو تا کوچیکترین عضو این گروه ۵ نفره هستیم   ریختیم رو سر تاب و سرسره و الاکلنگ ! قبل از ما یه دو سه تا بچه تاب بازی میکردن ما رو دیدن که مثل قوم تاتار حمله ور شدیم عرصه رو سپردن به ما و وحشت زده در رفتن ! اولش سر تاب بازی دعوامون شد ولی خب خودتون که مطلع هستین توی اینجور مواقع حق با کوچیکتراس  و این شد که اول منو شیوا سوار شدیم و تینا و بابک و پویا بغض کرده با چشم گریون قبول کردن تا ۳۰۰ بشمارن تا نوبتشون بشه ! تو این هیر و ویر نگهبانه هم اعصاب مصاب نذاشت واسمون انگاری نذر کرده بود هر طور شده منو شیوا رو پیاده کنه ! ... بعدش رفتیم سرسره بازی ! عجب روزگاری شده والا ! منو شیوا که از همه کوچیکتر بودیم واسه سُر خوردن دل شیری داشتیم ! تینا و پویا که اصلا سرسره بازی نکردن اون بابک هم همه پله ها رو میومد بالا چشمش که به سرسره میافتاد میگفت : وای چقدر سُر داره بعد عقبکی بر میگشت پایین ((= 

 

نتیجه اخلاقی : فقط حیف ناخنم که خورد به زنجیر تاب و شیکست 


 
شنبه 7 آذر‌ماه سال 1388
ننه جان

توی یکی از برنامه های راز بقا اون مجریه میگفت که حیوونا یا حداقل یه نمونه از حیوونا همینکه به دنیا بیان چشمشون به اولین نفر که بیافته و بهشون غذا بده فکر میکنن مامانشونه ! بعد یه پسربچه رو نشون میداد که یه چندتا تخم یه پرنده رو داشت که وقتی از تخم در اومدن از دست همون پسره غذا خوردنو بعد پسره می خواست پرواز کردن بهشون یاد بده که سوار اون هواپیما یه نفره ها میشه وبقیه ماجرا ... یادم اومد که من یه جوجه فسقلیه زرد و ملوس داشتم که هر چی بهش میدادم نمی خورد ! از گشنگی می مردا ولی هیچی نمیخورد دیگه غصه ام شده بود .. یه روز یه عالمه فکر کردم چیکار کنم چیکار نکنم به سرم زد که برم با پشه کش پشه ها رو بکشم بدم به این جوجه بلکه از گشنگی هلاک نشه ! هنوز یه نصفه لنگ پشه بهش نداده بودم که یهو متوجه شدم هر جا میرم این جوجهه دنبالم میاد ! همچی بدو بدو هم میومد که به قدمهای من برسه ((= آخی نازی ! لابد فکر میکرده من مامانشم یا شایدم جوجهه شیکمو بوده توی فکره مامان پامان نبوده فقط غذا میخواسته   یادم میاد وقتی پشه ها رو می خواستم بکشم همینکه پشه کش میخورد به موزاییکه کفه حیاط  رَم میکرد دو متر میپرید هوا ! یکی دوبارم نزدیک بود با پشه کشه بزنم تو ملاجش ((= انقده خوشم میومد عمدا کلی راه میرفتم تا بیاد دنبالم ! پشت سرم بدو بدو میکرد نزدیک بود بیاد زیر دمپاییم ((= 

 

حالا چه حکمتی بود که این چیزا رو واسه شما تعریف کردم خودمم توش موندم ((= شاید یکیتون داره مامان میشه ( با توجه به اینکه اون دو نفر نصفی هم که وبلاگه منو میخونن سه تاشون پسرن  ) 

 

نتیجه اخلاقی : بیست و چندی تا !! :دی کامنت رو دستم مونده سر فرصت تاییدشون میکنم (: 

 

حالا هی نگین این کجا رفت چرا غیبش زده لابد زیر سرش بلند شده رفته یه زنه دیگه گرفته  بابا جان مدتیه حال وبلاگ نوشتن نداشتم تازه حالا کم کم حسش داره میاد ! اگه باز بیایین بگین لابد یه ریگی تو کفشمه این حسه میپره ها ! گفته باشم !  بعشدم این چند روز هر وقت مطلبو تایپ میکنم میزنم انتشار اروره یو آر ال میگیره (جون من اگه فهمیدین چی گفتم :دی ) نمونه اشم این مطلب که شومصد دفعه هی نوشتمو انتشار زدم تا بالاخره الان منتشر شد ! بچه دق کرد بدتر


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 263902


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها