X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1387
مثلا سفرنامه

 

مونا من هیچ جوره نمیتونم برات کامنت بذارم ! هی نیا سرم غر بزنی وگرنه میکشمت

بلاگفایی های محترم ! نمیدونم چرا واسه هیششششکدومتون نمیتونم کامنت بذارم

توی این چند روز تعطیلی جاتون سبز با خونواده کلهم رفتیم شیراز ، بعد ییهویی به سرشون زد که بریم سپیدان و همون حوالی ها ... خونواده ما همچینی ان ! خرکی تصمیم میگیرن خرکی کنسل میکنن ! ها ! حالا بدو اینور بدو اونور چادر از این عمو قرض بگیر از اون دائی قرض بگیر آخرش دو تا چادر جور شد .. زدیم به جاده رسیدیم به سپیدان ، یه جای شلوغ و سرسبز گیر آوردیمو چادر زدیم از اینجا بود که زندگیه عشایریمون شروع شد ! حساب کنین اولین بارمون بود که این شکلی ایلیاتی سفر میکردیم خب ؟ چون تا به حال سفرامون توش هتل بوده و مسافرخونه و رستوران ، پیک نیکامونم که از اول صبح شروع میشده تا آخره عصر و هیچ وقت نبوده که سفر کنیمو شبو توی چادر سر کنیم ... حالا ببینین توی این سفردو سه روزه چه ماجراهایی داشتیم با  وروجکایی که باهامون بودن ! دقیقا منظورم پویا و تینا و بابک (ملقب به بابی) مخصوصا تینا و بابی می باشد ... همینکه چادرو علم کردیم تینا و بابی شیرجه پریدن توی چادرا هر دوشو پهن کردن رو چمن ! از اونور منو شیوا و سعید دوباره چادرا رو بر پا میکردیم باز این دو تا وروجک جیغ کشون می پریدن توشو همه زحمتامونو به باد میدادن یا از بیرون میله های زیر چادرو میگرفتن هل میدادن بالا ، چادره کله پا میشد ...  با بهناز گلیمو گرفته بودیم پهنش کنیم یهو بابی از دور هوار میکشید خودشو مینداخت رو گلیم و قل میخورد نمیذاشت درست پهن کنیم ... دیگه تابلو شده بودیم به خدا ! حساب کنین مردم ما رو میدیدن پیش خودشون در موردمون فکر میکردن که طفلکی اینا لابد هیچوقت پیک نیک نیومدن که بچه هاشون این شکلی ذوق مرگ شدن .. حالا به زور بچه ها رو ساکت کردیم ، ماندانا میگه دستشوییش تمیز نیست ! شیوا میگه من توی چادر نمیخوابم باید توی اتاقی چیزی بخوابم !! من میگم شارژ موبایلم تموم شده پریز پیدا نمیشه اینورا ؟  !!! مامان میگه نکنه سوسکی جوونوری بیاد توی چادر !!!! آرش میگه کاش چندتا چراغ بیشتر داشت اینجا شب خیلی تاریک میشه !!!!! بابا میگه با این سر و صدا شب چطور خوابمون ببره ؟ !!!!!! سعید میگه آرش بیا بریم دنبال جای بهتری بگردیم ..... و همزمان با این گفتمان ، پویا سنگ پرونی میکرد توی رودخونه یکیشم خورد به کله آرش ، تینا و بابی هم آب بازی میکردن و یهو بابی با کله و پک و پوز افتاد توی رودخونه سر تا پاش خیس و گِلی شد .. آخرش این شد که سعید و آرش رفتن دنباله جای بهتر و تا غروب ما رو کاشتن بعدش برگشتن همه اسبابا رو جمع کردیم مثلا بریم جای با صفا تر ! اما مورد پسند مامی و ماندانا و بهناز واقع نشد و دوباره اومدیم سر جای اولمون که ای دل غافل ! اونجای قبلی اشغال شده بود ... و خلاصه ایندفعه به گوشه دیگه از اون محل که نسبت به جای قبلی بهتر هم نبود راضی شدن

نتیجه اخلاقی : به جان خودم توی این سفر من از همشون کمتر غر زدم .. بوخودا لاشت موگوم

                                                                               

گوش کنین

تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم، عزیزم
تمام خوبا یک طرف تو یک طرف عزیزم، عزیزم

آهسته و پیوسته، مهرت به دل نشسته، حالا جونم به جونت بسته عزیزم
طلسم نا امیدی، توقلب من شکسته، حالا جونم به جونت بسته عزیزم


نشستی توی قلبم
خوب چشمتو وا کردی
دیدی واسه همیشه
خوب جایی پیدا کردی، خوب جایی پیدا کردی

یه روز دو روز نمی شه، دیگه واسه همیشه
بشین بشین تو قلبم، بشین که خوب نشستی، حالا عزیز دل تو هستی

خواننده : مهستی


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 264489


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها